تبليغاتX
ابرسیاه

ابرسیاه

سهم من ازشب شايدهمان ستاره اي باشدکه هميشه پنهان است ويابه قول قاصدکهاستاره من همان است که پيدانیست

 

 ضیافت های عاشق را خوشا بخشش خوشا ایثار

خوشا پیدا شدن  در عشق  برای  گم شدن دریا

چه دریایی میان ماست خوشا دیدار ما در خواب

چه امیدی به این ساحل خوشا فریاد زیر آب

خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن

خوشا  مردن خوشا  از عاشقی  مردن

اگر خوابم اگر بیدار اگر مستم اگر هوشیار

مرا یارای بودن نیست تو یاری کن مرا ای یار

تو ای خاتون خواب من منه تن خسته را دریاب

مرا هم  خانه کن تا صبح نوازش کن مرا تا خواب

همیشه  خواب  تو دیدن دلیل بودن من بود

 چراغ راه بیداری اگر بود از تو روشن بود

ضیافت های عاشق راخوشابخشش خوشاایثار

خوشا  پیدا شدن  درعشق برای گم شدن دریا

 نه از دور و  نه از نزدیک تو  از خواب  آمدی ا ی عشق

خوشا خود سوزی عاشق مرا  آتش  زدی  ای عشق

خوشا  عشق  و  خوشا  خون جگر خوردن

خوشا   مردن   خوشا  از  عاشقی  مردن

+نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت21:24توسط (محمد) | |

گل سرخ

 

پرسیدم از گل سرخ ازسینه ات چه داری

بر گونه های سرخ داغ غم که داری   

خوش می تراود ازتو عطر هوای مستی 

من عاشق تو هستم تو عاشق که هستی

او باتبسمی گفت :ای یاردل شکسته

این شرم سرخ عشق است برگونه ام نشسته

پرورده جانم از عشق بر سینه بهاران 

درهر نسیم عاشق دل داده ام فراوان

خسته ام زغربت بی عطر مهربانی

این راز شور عشق است یک رمز جاودانی 

بی عاشقی حرام است هر لحظه زندگانی   

+نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت21:1توسط (محمد) | |

چی بگم ابری و بارون نمی شی

درد و می فهمی و درمون نمی شی

خیلی وقته می بینم، زیر آوار جنون

منو می بینی و ویرون نمی شی

دل دیوونه، خرابم می کنی

چرا مثل قدیما خون نمی شی

سر به صحرا می ذاری

منو تنها می ذاری

لاله باغ کدوم گمشده ای؟

چرا بین گلا پنهون نمی شی

وقتی بارون می زنه

شاخه ها رو می شکنه

دل تنها چرا تو، مثه گنجیشکا پریشون نمی شی

منو می بینی و حیرون نمی شی

چی بگم ابری و بارون نمی شی

درد و می فهمی و درمون نمی شی…

چی بگم؟ با کی بگم راز تو رو

داری آتیش می گیری، خون نمی شی

من که هر شب تا سحر

قصه ی عشق رو تو گوشت می خونم

بازم افسانه ای، افسون نمی شی

تو بزرگی واسه دنیای خیال آدما

دل زخمی، لاله ی دشت بلا

نکنه، غصه ی لیلی رو داری

واسه این قصه ها مجنون نمی شی؟

چی بگم ابری و بارون نمی شی

درد و می فهمی و درمون نمی شی

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت10:32توسط (محمد) | |

تقدیم به س... 

 

ای که روشنگرتاریکی شبهای منی

بادلازاری خودبازدلارای منی

 *****

دوری ازدیده ودرمنظردل پیدایی

روزوشب همره بیداری ورویای منی

 *****

توبهاری به لطافت همه تن مهتابی

نفس صبحی وروشنگرشبهای منی

 *****

مرغ دریایی ام وتشنه ی طوفان وصال

بگشاحلقه اغوش که دریای منی

 

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت7:26توسط (محمد) | |

ببخشیدا  جسارته

 

دوست دارم از شما بگم        ببخشیداجسارته

اگه بگم شما گلی که مایه خجالته

یه بسته ناقابلیه پیشکش چشمای شما

پس می فرستین می دونم      دل مثل کارت دعوته

منتظر یه فرصتم حضوری خدمت برسم

خیلی ببخشیدا ولی سر شما کی خلوته

قرار بودش که من دیگه عاشق هیچ کسی نشم

نمی دونم اسمش چیه      یا وسوسس یا قسمته

راهت بگم اون دلی که خودش     یه روز یه خونه بود

چشمش به دنبال شماست منتظر مرمته

تصورش خوب مشکله   که ما کنار هم باشیم

نمی رسیم به همدیگه    تلخه ولی حقیقته

تلخه ولی حقیقته

یه چیزی قلب عاشق وبدجوری آتیش می زنه

 معلومه بودن پای عشق      قشنگترین اسارته

خونه ما تا خونتون اونقدادورنیست نازنین

عشقی که رو درد من     فقط نداشتن سعادته

                      یه شب

یه شب نمیدونم چی شد   رد شدی از تو خواب من

از اون به بعد همش میگم خوابم یه جورعبادته

خلاصه دوست دارم بیام حضوری صحبت بکنیم

هرروزی که شما بگین    هرروزی که فرصته

اگه خدا نخواست بیام واسه همیشه پیشتون

یه دونه عکس بهم بدین     اگرچه کلی زحمته

اگر چه کلی زحمته

+نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت21:35توسط (محمد) | |

الفبای عشق

 

 

 

باردگر نامه تو بازشد

مستي ام از نامه ات آغازشد

نام خدازيور آن نامه بود

من چه بگويم كه چه هنگامه بود؟

بوسه زدم سطر به سطر تو را

تا كه ببويم همه عطر تو را 

عطر تو در نامه چها ميكند

غارت جان و دل ما ميكند

ازغم خود جان مرا كاستي

بار دگر حال مرا خواستي

بي تو چه گويم كه مرا حال نيست

مرغ دلم بي تو سبكبال نيست

هرچه كه خواندم دل تو تنگ بود

حال من و حال تو همرنگ بود

بي تو از اين خانه دل شاد رفت

رفتي و باز آمدن ازياد رفت

هركه سر انگشت به در مي زند

جان و دلم بهر تو پر ميزند

بي تو مراروز طلايي نبود

فاجعه بود اين كه جدايي نبود

چون به نگه نقش تو تصوير شد

اشك من از شوق سرازير شد

اشك كجا گريه باران كجا ؟

باده كجا نامه ياران كجا ؟

برسر هر واژه گلي ريختي

شوق و غمم را به هم آميختي

روح به هر واژه كه كاوش كند

عطر تو از نامه تراوش كند

عكس توونامه تو ديدنيست

بوسه ز نقش لب تو چيدنيست

هرچه نوشتي همه بوي تو داشت

بردل من مژده ز سوي تو داشت

هرسوخنت چون سخن يوسف است

بوي خوش پيرهن يوسف است

من ز غمت خسته كنعاني ام

بي تو گرفتار پريشاني ام

مهر تو چون باد بهاري بود

دردل من مهر تو جاري بود

نامه به من عشق سفر مي دهد

از سر كوي تو گذر مي دهد

نامه تو باده مرد افكنست

هر سخنت آفت هوش من است

جان و دلم مست جنون ميشود

تشنگي ام برتو فزون ميشود

نامه تو گرچه خوش و دلكشست

دردل هر واژه گل آتشست

حرف به حرف تو به هر نامه يي!

خواندم وديدم كه چه هنگامه يي

نامه تو قاصد دنياي عشق

بر دلم آموخت الفباي عشق

هرالفش قد مرا راست كرد

با دل من هرچه دلش خواست كرد

از ب ي تو بوسه گرفتم بسي

نامه نبوسيده به جز من كسي !

پ چون نوشتي دل من پر گرفت

آتش عشق تو به دل در گرفت

دال تو بردل غم دوري نهاد

صاد تو دل را به صبوري نهاد

سين تو سرمايه سود من است

سين همه ي بود ونبود من است

سوروسرورم همه از سين توست

سين اثر سينه سيمين توست

شين تو درخاطره شوق آورد

ذال تو ما را سر ذوق آورد

لام تو ياديست ز لبهاي تو

وان نمكين خنده زيباي تو

ميم بود شمه يي ازموي تو

زانكه معطر بود از بوي تو

نون تو ازناز حكايت كند

هاي تو از هجر شكايت كند

واوتو پيغام وصال آورد

جان ودل خسته به حال آورد

آزسخنت برتن من جان رسيد

حيف ازاين نامه به پايان رسيد

بوسه به امضاي تو بگذاشتم

ياد زماني كه تو را داشتم

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت12:13توسط (محمد) | |

 چشمتون

 تو چشمتون چه قصه هاس

نگاهتون چه آشناس

اگه بپرسین از دلم

می گم گرفتار شماس

نگاهتون پیش منه

حواستون جای دیگه س

خیالتون اینجا که نیست

پیش یه رسوای دیگه س

نفس نفس تو سینه ام

عطر نفس های شماس

اگر که قابل بدونین

خونه ی دل جای شماس

می میرم از حسادت دلی که دلدار شماس

کاش می دونستم اون کیه که این روزا یار شماس

خوشا به حال اون کسی که توی رویای شماس

شما گناهی نداری این روزگار بی وفاس

تو خلوت شبونه ام خالی فقط جای شماس

تو جام می تموم شب نقش دو چشمای شماس

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت22:51توسط (محمد) | |

عــــشق

 

 

عــــشق به شکل پرواز پرندس     عــــشق خواب یه آهویه روندس

 

مــــن زائری تشنه زیرباران     عــــشق چشمه آبی اما کشندس

 

من میمیرم از این آب مسموم

 

اما اون که مرده ازعشق تا قیامت هر لحظه زندس

 

من میمیرم از این آب مسموم

 

مرگ عاشق عین بودن اوج پرواز یه پرندس

 

*********

 

تو که معنایه عشقی به من معنا بده ای یار

 

 دروغ این صدا رو به گور قصه ها بسپار

 

صدا کن اسممو از عمق شب از لب دیوار

 

برای زنده بودن دلیل آخرینم باش

 

 منم من بذر فریاد خاک خوب سرزمینم باش

 

طلوع صادق عصیان من بیداریم باش

 

**********

 

عــــشق گذشتن از مرز وجوده      مــــرگ آغاز راه قصه بوده

 

مــــن راهی شدم نگو که زوده

 

 اون کسی که سر سپرده مثل ما عاشق نبوده

 

مــــن راهی شدم نگو که زوده

 

 اما اون که عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده

 

***************

 

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت21:4توسط (محمد) | |

ماه وماهک

 

شب بود و هوا تاریک . شب اول ماه . ماه بعد از چند وقت میخواست بخوابه ولی صدای گریه کسی مانع میشد ماه خوب حواسشو جمع کرد تا ببینه صدا از کجا میاد . تا خواست از رخت خوابش بلند بشه صدا قطع شد . اون شب ماه خوابش نبرد . هرچند که تنها شب استراحتش بود . شب بعد ماه باز هم صدای گریه رو شنید . توی شهر رو نگاه میکرد تا ببینه صدا از کجاست . نگاه کردو نگاه کردو نگاه کرد تا دید یه دختر زیبا پشت پنجره ی اتاقش نشسته و داره گریه میکنه . تا نگاه ماه به صورت دختر افتاد دختر هم ماه رو دید . دختر به ماه سلام کرد ولی ماه اجازه نداشت با کسی حرف بزنه . دختر گفت : اسم من ماهک هست . بعد رو به ماه گفت : من خیلی شبیه به تو هستم زیبا ولی تنها . بعد ماهک رو به ماه گفت : میخوای از این به بعد شب ها بیای پیش من که با هم باشیم ؟ ماه باز هم چیزی نگفت ولی دیگه از تنهایی خسته شده بود .

شب بعد ماه با نوری بیشتر به دیدن ماهک رفت . ماهک پشت پنجره منتظرش بود . با هم شروع کردن به حرف زدن البته ماهک حرف میزد و ماه فقط گوش میکرد . انقدر حرف زدند تا یک دفعه ماه یادش افتاد که دیگه نوبت خورشید شده تا بیاد توی آسمون . ماه دیگه باید میرفت خونشون تا خورشید بیاد . ماهک خیلی ناراحت بود ماه هم همینطور ولی چاره ای نبود . ماه حتی اجازه نداشت حرف بزنه و یا اشک بریزه ولی ماهک با یک قطره اشک ماه رو بدرقه کرد و با ماه خداحافظی کرد .

شب بعد ماه به خاطر عشقش به دختر باز هم پرنورتر و بزرگتر شده بود . باز هم ماهک پشت پنجره منتظرش بود باز با هم حرف زدند و بازهم ماه یادش رفت که نوبت به خورشیده که بیاد توی آسمون و ماه باید بره خونشون . باز نوبت به جدایی رسید . باز ماه اجازه نداشت حرف بزنه و یا اشک بریزه ولی باز ماهک با یک قطره اشک ماه رو بدرقه کرد و با ماه خداحافظی کرد .

شب چهارم ماه باز به خاطر عشقش به دختر پرنورتر و بزرگتر شده بود . باز هم مثل شب های قبل با هم حرف زدند . بازهم ماه یادش رفت که نوبت به خورشید شده تا بیاد توی آسمون و ماه باید بره خونشون . باز باید ماه و ماهک از هم جدا میشدند. باز ماه اجازه نداشت حرف بزنه و یا اشک بریزه و باز ماهک یک قطره اشک ریخت ولی به ماه گفت چند لحظه صبر کن میخوام چیزی بهت بگم !!! ماه صبر کرد . ماهک بهش گفت : من عاشقت شدم . ماه از خوشحالی خشکش زد اصلا حواسش نبود که دیرش شده . ماه به خودش اومد و دید که جلوی خورشید ایستاده و داره به ماهک نگاه میکنه . ماهک هم غرق در نگاه کردن به ماه بود . ولی ماه دید که همه ی مردم دارن به اون نگاه میکنن . تا اینو متوجه شد سریع برگشت به خونه .

ماه و ماهک هر شب عاشق تر از شب قبل میشدند . ماهک تمام عشق و احساسش رو بیان میکرد ولی ماه چون اجازه نداشت حرف بزنه هرشب پر نور تر و بزرگتر از شب قبل میشد . و ماهک میفهمید که هر شب عشق ماه نسبت به اون بیشتر میشه .

بعد از چهارده شب ماه به یک دایره ی کامل و پر نور تبدیل شده بود و تصمیم گرفته بود با ماهک حرف بزنه و از عشقش به اون بگه وقتی رسید به بالای خونه ی ماهک و از پنجره اتاق ماهک رو نگاه کرد داشت از تعجب میمرد . ماهک با یه پسر دیگه پشت پنجره ایستاده بود و همدیگرو بغل کرده بودند . ماه قلبش شکست

که یک دفعه ماهک ماه رو دید . با خنده به ماه نگاه کرد و گفت سلام ! ماه طبق معمول جوابش رو نداد هرچند که قبلش تصمیم دیگه ای داشت . ماهک گفت ماه اینم عشقم !!!!! پسر خیلی خوبیه . ماه قلبش شکست و بدون خداحافظی رفت و البته خیلی زود ولی خونشون نرفت اقدر دور شد که با نورش خلوت عاشقانه ی عشقش رو با کسی دیگه روشن بکنه .

ماه از اون شب به بعد از غصه کوچکتر و کمرنگ تر میشد و کمتر توی آسمون میموند ولی هر شب یک نگاه سریع به خونه ی ماهک میکرد و میدید که اون با عشقش توی اتاق ماهک نشستن و با هم حرف میزنند و گاهی همدیگرو بغل کردند ....... ماه با شادی ماهک شاد بود تا اینکه یک شب از اتاق ماهک صدای موزیک میامد . ماه گوش کرد و شنید :

ماه در میاد که چی بشه

میخواد عزیز کی بشه

ماه در میاد چکار کنه

باز آسمون رو تار کنه

نمی دونه تو هستی

بجای اون نشستی

نمی دونه تو ماهی

تو که رفیق راهی

عجب حکایتی شده

فکر تو عادتی شده

که از سرم نمیره

که از سرم نمیره

عجب روایتی شده

عشقت عبادتی شده

خدا ازم نگیره

خدا ازم نگیره

یه ماه می خواستم که دارم

ای ماه شام تارم

تویی رفیق راه من

ای غنچه ی بهارم

این دفعه قلبش شکست . چشماشو بست و رفت خونشون . فردا شبم نیومد توی آسمون . شب بعد که اومد همه دیدند که لکه های سیاهی روی صورت ماه افتاده . از اون به بعد ماه قسم خورد که دیگه نه عاشق کسی بشه و نه تصمیم بگیره که با کسی حرف بزنه .

اگر به ماه نگاه کنید قلب شکستشو میبینید . دیگه کسی نباید انتظار شنیدن صدای ماه رو داشته باشه

+نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت14:45توسط (محمد) | |

 

 

نیمه شب آواره و بی حس و حال
 
در سرم سودای جامی بی زوال
 
پرسه ای آغاز کردیم در خیال
 
دل به یاد آورد ایام وصال
 
لز جدایی یک دو سالی می گذشت
 
یک از دو سال از عمر رفت و برنگشت
 
دل به یاد آورد اول بار را
 
خاطرات اولین دیدار را
 
آن نظر بازی آن اسرار را
 
آن دو چشم مست آهو وار را
 
همچو رازی مبهم و سربسته بود
 
چون من از تکرار... او هم خسته بود
 
آمد و هم آشیان شد با من او
 
هم نشین و هم زبان شد با من او
 
خسته جان بودم که جان شد با من او
 
ناتوان بود و توان شد با من او
 
دامنش شد خوابگاه خستگی
 
اینچنین آغاز شد دلبستگی
 
وای از آن شب زنده داری تا سحر
 
وای از آن عمری که با او شد به سر
 
مست او بودم ز دنیا بی خبر
 
دم به دم این عشق می شد بیشتر
 
آمد و در خلوتم دمساز شد
 
گفتگوها بین ما آغاز شد
 
گفتمش در عشق پا برجاست دل
 
گر گشایی چشم دل زیباست دل
 
گر تو زورق بان شوی دریاست دل
 
بی تو شام بی فرداست دل
 
دل ز روی عشق تو حیران شده
 
در پی عشق تو سرگردان شده
 
گفت در عشقت وفادارم بدان
 
من تو را بس دوست می دارم بدان
 
شوق وصلت را به سر می دارم بدان
 
چون تویی مخمور خمارم بدان
 
با تو شادی می شود غمهای من
 
با تو زیبا می شود فردای من
 
گفتمش عشقت به دل افزون شده
 
دل ز جادوی رخت افسون شده
 
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
 
عالم از زیباییت مجنون شده
 
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
 
طعم بوسه از لبم برد عقل و هوش
 
در سرم جز عشق تو سودا نبود
 
بهر کس جز او در این دل جا نبود
 
دیده جز بر روی او بینا نبود
 
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
 
خوبی او شهره آفاق بود
 
در نجابت در نکویی...پاک بود
 
روزگار اما وفا با ما نداشت
 
طاقت خوشبختی ما را نداشت
 
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
 
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
 
آخر این قصه هجران بود و بس
 
حسرت و رنج فراوان بود و بس
 
یار ما را از جدایی غم نبود
 
در غم او مجنون عاشق کم نبود
 
بر سر پیمان خود محکم نبود
 
سهم من از عشق جز ماتم نبود
 
با من دیوانه پیمان ساده بست
 
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
 
آن کبوتر عاقبت از بند رست
 
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
 
با که گویم او که همخون من است
 
خسم جان و دشمن جون من است
 
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
 
این گدا مشمول آن رحمت نشد
 
این طلا حاصل به این قیمت نشد 
 
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست
 
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
 
با غمش با دود و دم همدم شدم
 
باده نوش غصه ی او من شدم
 
مست و مخمور و خراب از غم شدم
 
ذره ذره آب گشتم کم شدم
 
آخر آتش زد دل دیوانه را
 
سوخت بی پروا پر پروانه را
 
عشق من از من گذشتی خوش گذر
 
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
 
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
 
دیشب از کف رفت فردا را نگر
 
آخر این یک بار از من بشنو پند
 
بر من و بر روزگارم دل مبند
 
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
 
عشق دیرین را گسسته تار و پود
 
گرچه آب رفته باز آید به رود
 
ماهی بیچاره اما مرده بود
 
بعد از این هم آشیانت هر کس هست
 
باش با او یاد تو ما را بس است

+نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت21:30توسط (محمد) | |